تبليغاتX
ستاره من


ستاره من

ستاره من

سلام خوبید؟از نظراتتون ممنون.از جوجو همشهری خودم هم ممنونم.از ارپ عزیز که انقدر بهم لطف داره,از علی اقا نهایت تشکر رو دارم و خوشحالم که بهم لینک داده,از پسر تنها هم ممنون,از باران عزیز که انقدر زیبا مینویسه سپاس گذارم باران خیلی خوشحالم که برگشتی,در کل از همه ممنون و همتونو دوست دارم و از ته دل ارزو میکنم به هرچی میخواید برسید.امروز مطلبی ندارم فقط اومدم تشکر اخر سال رو انجام بدم .

سال خوبی داشته باشید

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384| ساعت 9:25 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

سلام نمیدونم چرا تا ازتون تشکر میکنم دیگه نظر نمیدید.بابا بی معرفتا حداقل شما تنهام نزارید.

 

دلم برای خنده های شیرینش تنگ است ولی افسوس او قول این خنده ها را به کس دیگه ای داده بود ومن نمیدانستم. گرمی نگاهش به دلم ارامش میبخشید افسوس این گرمی دل دیگری را گرم

میکرد و من نمیدانستم. حضورش را همیشه در کنارم احساس میکردم ولی افسوس این احساس در کنار دیگری واقعیت یافته بود و من نمیدانستم. صدایش برایم قشنگترین ترانه بود ولی افسوس

این ترانه دیگری را به رقص در اورده بود و من نمیدانستم. زندگی را به پای هرزه علفهای باغی ریخته ام ولی افسوس این هرزه علف ها را دست دیگری

عید مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384| ساعت 5:57 بعد از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟پیشاپیش عیدروبه همتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داسته باشید و تا قبل از عید به چیزی که میخواید برسید.راستس از همه اونایی که بهم لینک دادن ممنون اما یه خواهش اسم رو ستاره من وارد کنید نه ستاره خانم,مرسی.از همتون که لطف میکنید و نظر میدید هم سپاس گذار .یه داستان براتون میزارم حتاما بخونبد و نظرتون هم یادتون نره.

مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.

جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملآ سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.

پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت:

اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاهی

انداختند.قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته

شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده

بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.

مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیر مرد چه طور

ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیر مرد اشاره کرد و با خنده گفت:

تو حتمآ شوخی می کنی٬ قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم

و خراش و بریدگی است . پیرمرد گفت:

درست است قلب تو سالم است اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.

می دانی هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام٬

من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام ٬ گاهی او هم بخشی از قلبش

را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل

هم نبوده اند٬ گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یاد آور

عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام٬ اما آنها چیزی از قلب خود به

من نداده اند.اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی

هستند که داشته ام٬ امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با

تکه ای که من در انتظارش بودم پر کنند...

حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت

پیرمرد رفت و از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد

تقدیم کرد.

پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای زخم

قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد٬ دیگر سالم نبود٬ اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب

پیر مرد به قلب او نفوذ کره بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384| ساعت 10:55 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟چه خبر؟۲پست قبلی رو خوب بخونید و درکش کنید خیلی قشنگن یکی از دوستای عزیز فرستاده بود .نظر یادتون نره
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384| ساعت 11:52 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

پدر ... مادر ... ما متهمیم
پدر... مادر...
تو هر سال و هر ماه و هر هفته و هر شب و روز برای داستانی به نام کربلا گریه می کردی و گریه می کنی
من نمی دانم که آن داستان چه هست!! تو هم نمیدانی هر وقت هم از تو پرسیدم فقط یک چیزهای کلی و مبهمی گفتی که اصلا نفهمیدم چه بود؟! چون خودت هم نمیدانستی...!
می پرسیدم: امام حسین کی بود؟ و برای چه کشته شد؟
می گفتی: خودش را فدای امت کرد.
می پرسیدم: فدای امت کرد یعنی چه؟
توضیح میدادی: یعنی اینکه خودش را در آنجا به کشتن داد تا در روز قیامت از امت جدش شفاعت بکند...!!
گفتم بابا اینکه حرف مسیحی هاست درباره ی حضرت مسیح! که می گویند بعد از اینکه حضرت آدم آن اشتباه
را کرد و از بهشت مطرود و به زمین تبعید شد دیگر فرزندانش نمی توانستند برگردنند به بهشت. چون همه محکوم سرنوشت آدم بودند.همانطور که برای بخشش گناه هر کسی باید قربانی کند مسیح هم به خاطر انسان و در عوض گناه اولیه آدم قربانی شد تا انسانها بعد از او راه نجاتشان از زمین و بازگشتشان به بهشت باز شود و خداوند از خطای آدم و فرزندانش بگذرد...اینکه همان است بابا!!
پس این امام حسین هم که خودش را...زندگی اش را... خانواده اش را و همه چیز و کسش را به دم شمشیر ستم و زور و جنایت داد و شهادت را انتخاب کرد برای زندگی من و تو نبود؟!! برای اینکه پیروانش از زیر بار ظلم و ستم وبیعت دروغ و نظام جور خلاص بشوند نبود؟! و خلاصه برای آزادی مردم و بسط عدل و احیای حق نبود؟ برای این بود که ما اینجا گناه بکنیم و بعد برای او گریه کنیم و در عوض روز قیامت از ما
شفاعت کند؟!! پس در دنیا به درد ما نمیخورد؟!
آری بابا! مثل اینکه تمام کوششها این بود که هیچ جای این دین به درد دنیا نخورد...تمام مصرفهای اخروی داشته باشد و این چه موفقیتی برای دنیاداران!! و چه قرص خوابی برای دردمندان و دنیا زدگان!
پدر...مادر..من به دنبال قهرمانی هستم که در این دنیا مرا نجات بدهد و در این زندگی و سرنوشت محکوم و جهنم فعلی ام از من شفاعت بکند
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384| ساعت 11:49 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

پدر...مادر...
نماز تو یک نوع ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه
بهداشتی!! که صبح وشب انجام میدهی اما نه معنی الفاظ و ارکانش را می دانی نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی.
تو میگویی نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی که با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه میگوید؟! فقط تمام کوشش او این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند! اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط میشود اما اگر اصلا نفهمید چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمیشود!
اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند مرتبه با مقدمات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی خواهش همیشگی خود را تلفظ میکند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست میدهد؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا به عنوان وظیفه یا از ترس شما هم انجام میدهد دیگر چه میکنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه ی مخصوص ضد شعور داردبدش می آید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش میاندازد و پرتش میکند توی بدترین جاهای "دنیای سوم" تا در چنگ استعمار هم چون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حمالة الحطب!! و اگر خدا ترحم کند رهایش میکند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و......با چشم بسته تا نبیند که چه میکند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه میسازد.
کجایی پدر مومن من.... مادر مقدس من! وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز میبرید و در عمل بتهای قرن خداوندان زمین را! بتهایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384| ساعت 11:47 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

 

دخترها حتما حتما بخونید

اگه سرت داد زدن آروم گریه کن. اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن. اگه بهت توهین شد ساکت بمون. چرا؟چون دختری! چون به خاطر احساستی بودنت نیاز به بغض و گریه داری. چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری که یه زورگو بالای سرت باشه. چون تو محکومی به مطیع و آروم و معصوم بودن. پس همه دارن احتیاجات تو رو برآورده می کنن! همه دارن بهت لطف می کنن! اما فاجعه اینجاس که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعا محترم هم می خوان به نیازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا بندازن. و وای به حالت اگه فقط یه کم با اونا توی بعضی مسائل مخالف باشی.....
توی تاکسی نشستی. سمت چپ یه خانوم چاق چادری نشسته. پاهاشو طوری گذاشته که نمی تونی خودتو به سمت چپ بکشی. سمت راست یه پسر می شینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاداوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو مرتب بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی. انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی شاید با این کار کوچیکتر شی و جای کمتری بگیری حالا باید گرمای چندش آورش رو تحمل کنی و صدات هم در نیاد. چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه. و اعتراض تو به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! توی ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی. یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیداه شی دیگه معلوم نیست کی برسی تازه توی  این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر ازاون بیوفتی. پس خفه می شی و بیشتر می چسبی به زنه. ماشین به میدون   می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه ی موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و بهت کمک کنه. ولی انچنان نگاهی بهت میندازه که ازخودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو آرایش داری. مانتوت کوتاه یا تنگه موهات پیداس. کلا سر و وضعی داری که از نظر اون خودت می خوای که از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاج ترحم هم نیستی!به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد توی دلت نگاه می کنی. اصلا به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه و خودشو می کشه کنار. یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا میشی: خدایا چرا این مسیر انقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو انجام دادم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات تو فقط یه کاری کن که زودتر تمون شه. خدایا.......  یهو از جا می پری. آقا می خواد از توی جیب عقب شلوارش پول در بیاره این وسط یه لطفی هم یه تو میکنه. نگاش می کنی و سعی می کنی در کمال سکوت و در حالی که حیای دخترونه! رو حفظ می کنی بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال دیدی. آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت می ده! حالا کاملا احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. به وجودت داره توهین می شه. به حقوقت داره تجاوز می شه. انسانیتت به تمسخر گرفته می شه. غرورت داره محو می شه تجاوز حتما این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکارا و در ملا عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساساتت. به شعورت به عاطفه ات به غرورت به معصومیتت به اعتقاداتت وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت میاره. با آرنج به پهلوت می زنه. نمی شه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه.
چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه .می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو وچندین دختر قبلی خوب اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تو رو انجام میده. و تو میون اونهمه آدم راه نجات وپناهی نداری! دیگه جونت به لبت می رسه. توی چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین. و در جا پشیمون می شی. راننده از توی آینه خریدارانه نگاهت میکنه.2  تا پسر جلویی پچ پچ کنان می خندن و اون میون می شنوی که یکیشون می گه صد بار گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه.... و از اونطرف خانوم محترم آهسته میگه اگه بدت میومد که خودتو واسش درست نمی کردی!!!!
حس میکنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیدنی که نمی دونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون می رسوننت.
تمام نیروت رو جمع میکنی و می گی : پیاده می شم آقا.
پسره وقتی می خواد پیاده شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه. دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو : کثافت. جلویی ها می خندن. زنه یه چیزی حواله ات میکنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا شندیدی می گه:  جون!
برمی گردی. دلت می خواد بزنی توی دهنش. ولی سوار می شه و میره. می ره و تو می مونی. توی اون هوای سرد و تاریک توی اون مه. تو می مونی و احساسات سر کوب شدت. تو می مونی و ضعف راه رفتنت. تو می مونی اعتقادات تمسخر شده ات . تو می مونی و دوراهی هات یا بدتر از اون گمراهی هات.
اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری؟ اگه فقط آرایش رو به صرف زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی خرابی؟ اگه همه جا با بابات یا داداشت یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافرکشی بیای و بری تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری که هر کسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی حامیت باشه باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟
حالا دیگه تو می مونی و تردید هات به دین به مذهب به جامعه به آدماش. به آدما که می رسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زنهایی که خدا و رسولش می گن اسلام دین نیت و اونا می گن دین چادر! تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و .... نفرت از خودت .............
امروز کلی توی سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ایکاش پسرایی که این کارا رو می کنن می فهمیدن که چه تاثری توی زندگی دیگران می ذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن اونایی که نیستن جلوی اینجور موضوعات رو بگیرن. چرا باید چندین روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش زندگی خونواده و نزدیکانش رو هم به هم بریزه؟ به خاطر این بعضی ها فکر می کنن این موضوع خنده داره یا سرگرم کنندس؟
اینو فقط واسه ی پسرا ننوشتم کاش دخترا هم بفهمن گاهی اوقات باید از حقوقشون دفاع کنن حتی اگه به قیمت حرفه ناجور یه آدم نفهم باشه. حداقلش اینه که خودشون آرومتر می شن. حداقلش اینه که می دونن اگه بهشون توهینی شده اونام در حد توانشون سعی کردن از شخصیتشون دفاع کنن.
با سکوت هیچوقت هیچی درست نمی شه

 

ولی من اینارو قبول ندارم چون من به عنوان یه دختر بلدم حقمو بگیرم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384| ساعت 8:29 بعد از ظهر| توسط ستاره| |

سلام بی معرفتا چرا دیگه نظر نمی دید؟ناراحت میشما!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384| ساعت 5:51 بعد از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟چه خبرا؟من یه دوست دارم که خیلی خانمه تازگی ها عاشق شده.این بشر برای عشقش می نویسه منم ازش اجازه گرفتم تا بعضی از اونا رو تو وبلاگم بزارم اونم قبول کرد به این شرط که ازش کپی نشه منم از شما می خوام که کپی نکنید.ممنون

مادر گفت:چه فصل را دوست داری؟گفتم:هیچ کدام,گفت:مگر می شود؟ گفتم:آری , از زمستان متنفرم زیرا همیشه دلم زمستانی است, از پاییز متنفرم زیرا هیچ گاه دلم پاییزی نشده, از بهار متنفرم زیرا هیچ گاه شکوفه های دلم باز نشدند, از تابستان متنفرم زیرا هیچ گاه گرمای تابستان را در وجودم احساس نکرده ام.پدر گفت:زندگی یعنی چه؟ گفتم:زندگی یعنی نفرتهای بچه گانه, یعنی دروغ ونیرنگ. معلم گفت:رحماندوست عشق یعنی چه؟ هیچ نگفتم و آهی کشیدم,گفت: خسته ای؟عاشق شده ای؟ گفتم:سالهاست عاشق خنده هایی هستم که از ته دل بیرون ایند, عاشق پدرومادرم,سالهاست کسته مرده برادرانم هستم,سالهاست عاشق خواهرانی که نداشتم هستم,اما معنس عشق:آری عشق سر پناه بی کسیهاست اما عشق یعنی مرگ یعنی طمع تلخ دوریها.خواهر گفت:زهرا چه چیز را دوست داری؟ گفتم: چیزها را دوست ندارم بلکه عاشق انها هستم,گفت:یعنی چه؟ گفتم: من عاشق جداییم,عاشق خاموشیم,عاشق بی کسیم,عاشق خیانتم, عاشق تنهاییم, گفت:چرا؟ گفتم:عاشق تنهاییم زیرا تنها خود را ساختم, عاشق بی کسیم زیرا کسی را برای ادامه زندگی نمی بینم,عاشق خاموشیم زیرا من علامت خاموشیم,عاشق تاریکیم زیرا من خدای تاریکیم,عاشق جداییم زیرا جدا از همه بزرگ شده ام,عاشق خیانتم زیرا طمع تلخ جدایی را چشیده ام.

آه من چه ساده خود را باختم,چه ساده ذهنم رابه بزرگترها هدیه دادم, چه ساده بزرگ سدم . چه ساده زندگی را به مرگ تقدیم خواهم کرد

خوش باشید نظر یادتون نره

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384| ساعت 1:25 بعد از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟این مطلب رو یکی از دوستان گذاشته بود منم برای شما می زارم:

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميكرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر كه آمد چيزي خواست.يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها كمي از خودت.تنها كمي از خودت به من بده و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد.خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست.زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست

خوش باشد

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384| ساعت 8:11 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد تا که هر بی سر و پایی اسم خود عاشق ننهد

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

منازبه چرخ وفلک که زمانه کمرشکن است مناز به رنگ لباست که آخرش کفن است

پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمرشون وبی همنفس کز می کنن کنج قفس

مخصوص تو:
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را

جز تو دگر کس جای نگیرد در دل دل جای تو شد جای کس دیگر نیست
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384| ساعت 11:37 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟راستش يادتونه كه گفتم براي يه جوون دعا كنيد؟نمي دونم دعا كرديد يا نه اما از اونايي كه دعا كردن ممنون چون كارش درست شد.از همه اونايي كه لطف مي كنن و نظر مي دن متشكر از اين به بعد لطف  كنيد اگه نظر داديد يه شماره از 1تا 20 بزاريد كه مي شه نمره اي كه شما به وبلاگ مي ديد اگه خوب نبود حذفش مي كنم .بچه ها چند باره كه مي خوام يكي رو ببينم اما هر دفعه موضوعي پيش ميادو نمي شه به نظر شما حكمت اين كار چيه؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384| ساعت 9:58 قبل از ظهر| توسط ستاره| |

سلام خوبید؟اول بگم که از اقا مجتبی معذرت می خوام که گفتم خانم ستاره من و دلیل این اسم هم کاملا محرمانس.

چندتا جک اما  منحرف کننده:

  • وقتی اومدم چنان حالتو می‌گیرم ، که نفست بند بیاد
  • از ترس پاهات بلرزه
  • همچین آبروتو می‌برم که سرتو بالا نکنی
  • سوسول من قبض موبایلتم
  • یه زنه جلوی یه ترکه لخت می‌شه می‌گه یه کاری کن که احساس کنم ، زنم

    ترکه زود لباساشو در میاره، میگه همه اینهارو بشور و اتو کن

    اون چیه که  وقتی ازش استفاده نمی کنین کوتاهه وقتی ازش استفاده میکنین بلند میشه وقتی کارتون باهاش تموم میشه ازش اب میچکه سه حرفیه  حرف اخرشم  ر هست  ؟
    منحرف  . چترهستش  .

    اونقدر بزرگه که نمی‌دونم کجا مخفیش بکنم

    از زیر شلورا حسابی تابلووه 

    وقتی بهش احتیاج دارم روم نمی‌شه درش بیارم 

    عجب کوفتیه این Nokia3310  

     

    بخور

    همشو بخور

    اگه بقیه نمی‌خورن ، تو بخور

    تو بخور ، تا ته بخور

    تخماشو بخور

    اصلا آبشو بخور

    آخه هندونه واسه سرما‌خوردگی خوبه

    سوال: اون چیه که زنها باز می‌کنن و مردها رو مجبور می‌کنن بریزن توش

    جواب:  حساب بانکی

    تلویزیون گفت یک جسد آدم با صورت میمون پیدا کردن خیلی نگران شدم اگر سالمی یه زنگی بزن


     

     

     

    نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384| ساعت 12:30 بعد از ظهر| توسط ستاره| |

    سلام خوبید؟چه خبر؟سرتون شلوغه که دیگه سر نمی زنید یا من یکنواخت شدم؟

    از کسایی که نظر میدن ممنون. ستاره جان از نظرات ممنون اما ( خانم ستاره من )درسته اسم من ستاره هست اما دلیل اینکه این اسمو برای وبلاگ گذاشتم این نیست منظور من از ستاره چیزدیگه ایه.پارميس عزيز اجازه ميدي شعرهاتو تو وبلاگ بزارم؟

    واز بقيه هم ممنون.راستس می خوام وبلاگو پاك كنم نظرتون چيه؟فكر خوبيه؟

    زندگی سوختن و ساختن است بی جهت تجربه اندوختن است
    زندگی خون دل خوردن است اولش عشق و آخرش مردن است(اينو امير عزيز فرستاده)

     

     

     

    نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384| ساعت 1:10 بعد از ظهر| توسط ستاره| |


    قالب وبلاگ : فقط بهاربيست